ســــتــاره

one world, one love, one Setare

دوباره شروع...

تعطیلات کم کم رو به پایان است. تعطیلاتی که هرچند کمرنگ بود برای من، ولی باز هم خوب و شیرین بود. در این مدت، بعد از مدتها توانستم یک سری به وبلاگم بزنم. وبلاگی که همچنان به من وفادار بود و استوار به مانند کوه. همچنین در این مدت تقریبا هر شب بعد از بازگشت از بیمارستان، فیس بوک میزبان من بود. سایتی که با اینکه خیلی محبوب شد به سرعت در بین مردم، ولی همچنان من آنجا احساس تنهایی و غربت می کنم.

در آنجا یک جورایی، هیچ کس تحویل نگرفت...

در بین دوستان هم که فقط مریم و شیوا، هر موقع که وقتشان آزاد بود مسج می دادند.

خیلی ها هم می آمدند آنلاین و ... همان خیلی ها که یک زمانی حسابی تحویل می گرفتند.

ای وای ســـتاره، تو هم که شدی مثل آدمهای شاکی از همه دنیا. بی خیال شو دختر. دنیاست دیگه. اسمش رویش هست دیگه: د ن ی ا، دنیا یعنی سیاه و سفید، خاکستری.

از آقا داداشمون هم خبری نشد. دوباره، دوباره، دوباره و ...

   + ســتـاره ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()